Showing posts with label society. Show all posts
Showing posts with label society. Show all posts
2009/11/09
4-Am
به مرد ساکت معروف بود قبل از آنکه به سربازی برود. حالا اما حسابی حرف برای گفتن دارد. از خدمتی که در کلانتری میکند راضی به نظر میرسد. البته مجبور هم هست راضی باشد. آخرین خاطرهای که تعریف کرد به حوالی ساعت 4 صبح روزی برمیگردد که دختری را از دکهی یک پیرمرد بیرون کشیدند و در کوچهباغی خلوت ترتیباش را دادند. او جوری از گریهی آن دختر حرف میزد انگار از یک امر عادی، از یک اتفاق معمول میگوید. چشمانش برق زد وقتی از لحظهای گفت که گروهبان دیگر آماده به کار شد و طنین اذان منصرفاش کرد. لحظهای که گفت به دلاش بد آمده.
Labels:
society,
your possible pasts
2009/10/26
yea, your business for the soul
شنیدم یک زمانی در لالهزار هر شب سر ساعت مشخصی زنانی بودند که با شمایل خاص بیرون میآمدند به این نیت که چشمهای از روشنفکر بودنشان را نشان بقیه دهند. یا اصلا درست است که میگویند کلاه شاپو و عینک طبی شده بود نمادهای روشنفکری؟ یعنی بودهاند کسانی که با چشمانی سالم، عینک طبی به چشم زدهاند به گمانم. خلاصه از این داستانها کم نیست در این مملکت. همه جا پیدا میشود. آدمهایی که بیشتر به دکور قضیه چسبیدهاند. به جز آنهایی که شنیدن موسیقی فرانسوی را امضایی بر باحال بودنشان میدانند، یا آن عده که مثل سازندگان پورنو، «مشتریمدار» از نفسهای مرد/زنشان میگویند که چپ و راست کنند تابوها را به خیالشان و دردناکتر دستهای که در بالا لبخند به لب، چشمانی تیزبین و مملو از جنبه دارند و از پایین دست به داخل شلوار بردهاند.
Labels:
society,
your possible pasts
2009/10/13
Taste
خب یک نسلی بود که Ace of Base گوش میکرد. یا مثلا آهنگ Respect Yourself از «دی جی بوبو» را بعد ترانهای از Modern Talking در پلیلیست مارک میکرد. همان نسل خیلی خوب به اختلاف سلیقه و احترام به سلیقه پی برد .
Labels:
society,
your possible pasts
2009/10/03
syndrome +B
شلوارش را کشید پایین و نشست. با آرامش خاصی مشغول شاشیدن بود. میتوانست راحت فکر کند. دقایقی بعد وقتی در وبلاگش واژهی گودر را به کار برد، فکرش را هم نمیکرد این واژه تا چقدر میتواند عمومی شود. دختری برای اولین بار گفت "چه اسم باحالی" و او لبخندی از رضایت زد.
(این گودر را اشتباهی نگیرید. منظور Goo There است که چند سال قبل عنوان کنسرتی از Goo Goo Dolls شد.)
+ کارمندان شرکتی در یکی از نقاط کوهپایهای، آنجا که ویلاهای قشنگی هم یافت میشود، ساعات «نهار و نماز» را غنیمت میشمرند تا وبلاگشان را به روز کنند. یکیشان کلیپ «داغی» از ملاقات دیروزش را نشان بقیه میدهد. ویدیویی که با زیرکی در داغترین لحظات گرفته شده و سالها باعث مباهات او خواهد بود. گفتگوی آنها به «بررسی فروید از منظر 3 جی پی» میانجامد. دقایقی بعد فرازهایی از این گفتگو را در وبلاگشان منتشر کرده و یکدیگر را لایک میکنند. بحث با دوستان مجازی ادامه مییابد.
+ دختری در یکی از مناطق غیر محروم و خالی از مردم دردکشیده، هدایای تبلیغاتی سفارش میدهد که حاوی نام وبلاگش باشند. دو ساعت بعد در کافیشاپی قرار یک مهمانی را با دوستان خود میگذارد و دو روز بعد در مهمانی لباسی منقوش به بنر وبلاگش را به تن میکند. هدایای تبلیغاتی را بین مهمانها تقسیم میکند.
+ در گوشهای از شهر، عدهای این مسایل را پیش پا افتاده یا بیاهمیت میدانند. اما در موردش مینویسند. از سر سرگرمی یا لذتی که در کرم ریختن هست.
(این گودر را اشتباهی نگیرید. منظور Goo There است که چند سال قبل عنوان کنسرتی از Goo Goo Dolls شد.)
+ کارمندان شرکتی در یکی از نقاط کوهپایهای، آنجا که ویلاهای قشنگی هم یافت میشود، ساعات «نهار و نماز» را غنیمت میشمرند تا وبلاگشان را به روز کنند. یکیشان کلیپ «داغی» از ملاقات دیروزش را نشان بقیه میدهد. ویدیویی که با زیرکی در داغترین لحظات گرفته شده و سالها باعث مباهات او خواهد بود. گفتگوی آنها به «بررسی فروید از منظر 3 جی پی» میانجامد. دقایقی بعد فرازهایی از این گفتگو را در وبلاگشان منتشر کرده و یکدیگر را لایک میکنند. بحث با دوستان مجازی ادامه مییابد.
+ دختری در یکی از مناطق غیر محروم و خالی از مردم دردکشیده، هدایای تبلیغاتی سفارش میدهد که حاوی نام وبلاگش باشند. دو ساعت بعد در کافیشاپی قرار یک مهمانی را با دوستان خود میگذارد و دو روز بعد در مهمانی لباسی منقوش به بنر وبلاگش را به تن میکند. هدایای تبلیغاتی را بین مهمانها تقسیم میکند.
+ در گوشهای از شهر، عدهای این مسایل را پیش پا افتاده یا بیاهمیت میدانند. اما در موردش مینویسند. از سر سرگرمی یا لذتی که در کرم ریختن هست.
Labels:
looking outside inside,
society
2009/09/10
Us & them
تشكل ضد خدا و ضد اسلام، آن تشكلي است كه با دو نفر يا سه نفر يا هزاران نفر يا پانصدهزار نفر يا دوميليون نفر يا پنج ميليون نفر دور هم جمع بشوند بگويند: فقط «ما» آدم خوب كجا پيدا ميشود؟ البته در داخل ما! بيرون چطور؟ خبري نيست! آقا انديشه خوب كجا پيدا ميشود؟ اگر ميخواهي سراغ آن را بگيري بيا همچنان دوروبر ما! آنطرفتر چطور؟ نه ديگه بيرون ما خبري نيست! برنامهريزي خوب كجا پيدا ميشود؟ فقط «ما»! اخلاص در نيت كجا پيدا ميشود؟ البته در جمع ما! بيرون جمع شما چطور؟ آنها همه شيطاني و اهريمني فكر ميكنند!
اين طرز فكر يك طرز فكر شيطاني و اهريمني است. حال ميخواهد مال يك فرد باشد يا مال يك تشكيلات. تشكل انحصارطلب و انحصارانديش از جانب هر فرد و هر گروه و هر جمع باشد، شيطاني از آب در ميآيد. معناي طاغوت همين است كه طاغوت ميگويد «من»! غير از من هيچ چيز! آن وقت در برابر حق و در برابر خلق كارش به طغيان كشيده ميشود. سركش ميشود. ابليس هم همين را ميگفت. خدا به ابليس گفت به آدم سجده كن، گفت نفهميدم خدايا اگر قرار است اصل و نسب هم باشد، من از آتشم، او از خاك است. آتش كه برتر از خاك است.
بخشي از سخنراني شهيد بهشتي در تاريخ دهم اسفند 1359، مسجد جامع نارمك
منبع: روزنامه جمهوري اسلامي، سهشنبه 1360/04/16 صفحه 4، شماره 604
Labels:
looking outside inside,
society
2009/09/08
Shadows
با صداي آرامي كه سخت شنيدماش گفت «گذشته، مسخرهتر از اوني ِ كه توش غرق شي». به آسمان نگاه كرد. ماه تقريبا كامل بود. به ماه توجهي نداشت. انگار به حفرهاي در دل ِ تاريكي آن بالا خيره شده بود. «ميدوني، خيس عرق بودم. نفسهاش آروم شده بود. بلند شدم و نشستم رو تخت. همون موقع بود كه انگار يكي چكش فولادي خراب كرد رو سرم. نگاهم قفل شد روي ديوار. روي عكسي از عروسياش. جهنم ُ ديدم. باورت ميشه؟ جهنم تمام عيار. نگاه ِ مرد ِ تو عكس تا مدتها جلو چشمم بود. سرم ُ انداختم پايين و از خانهاش زدم بيرون. روز بعد با گريه يه پاكت سيگار ُ كوبوند تو صورتم و رفت. ميدوني چرا؟ فقط بهاش گفتم من يكي ديگه رو دوست دارم. بعد از اون روز ديگه هيچ وقت نديدماش.»
نگاهاش هنوز به آسمان بود. سرش را آورد پايين. پاكت ِ سيگار را در دستاش چرخاند. يكي برداشت و روشن كرد.
نگاهاش هنوز به آسمان بود. سرش را آورد پايين. پاكت ِ سيگار را در دستاش چرخاند. يكي برداشت و روشن كرد.
Labels:
society,
your possible pasts
2009/08/19
crow on the roof
- چه خبر؟ چه كارها ميكني؟
- هيچ. ميروم آموزش اتومبيلراني. حسابي زخمي شدم. از اينكه زخمي ميشوم و كبود لذت ميبرم. قرصهايم را ميخورم همچنان. چند روز پيش دكتر بودم. قرصهاي جديد برايم تجويز كرد. گفت هربار كه ميآيي منتظرم يك تصميم قاطع در زندگيات بگيري. دانشگاه هم ميروم. دلم را زده، دلم ميخواهد معماري بخوانم. حسابي شيطان شدهام. مادرم ميگويد من تو را به خدا سپردهام. با ماشين حسابي حال ميكنم. دورهي بعدياش هم نزديك است. حسابي خرج دارد. با چندتا داف ريختيم آنجا براي خودمان گاز ميدهيم. يك روز بيا ببينيمات خوش ميگذرد.
- شوهرت كجاست؟
- اينجاست. بيبيسي نگاه ميكند.
- هيچ. ميروم آموزش اتومبيلراني. حسابي زخمي شدم. از اينكه زخمي ميشوم و كبود لذت ميبرم. قرصهايم را ميخورم همچنان. چند روز پيش دكتر بودم. قرصهاي جديد برايم تجويز كرد. گفت هربار كه ميآيي منتظرم يك تصميم قاطع در زندگيات بگيري. دانشگاه هم ميروم. دلم را زده، دلم ميخواهد معماري بخوانم. حسابي شيطان شدهام. مادرم ميگويد من تو را به خدا سپردهام. با ماشين حسابي حال ميكنم. دورهي بعدياش هم نزديك است. حسابي خرج دارد. با چندتا داف ريختيم آنجا براي خودمان گاز ميدهيم. يك روز بيا ببينيمات خوش ميگذرد.
- شوهرت كجاست؟
- اينجاست. بيبيسي نگاه ميكند.
Labels:
society,
your possible pasts
2009/08/05
Z4
در قابلمه را به دست ميگرفتم و به خيال خود ميراندم به دور از همهي هياهوها. ماشينهايم را به صف ميكردم. يك، دو، سه. سه ضربه با بند اول انگشت در جادهاي كه از گلهاي فرش ميگذشت و انقدر دراز بود كه همهي خانه را بپيمايد. زماني، اتومبيل تهران11 شبكهاي ما را ميخكوب ميكرد در تماشاي يك پرايد. زماني، شيشه بالابرهاي بيوك اوج لذت بصريمان بود. زماني ميراندم. در اتاقم. با در قابلمهاي، به هر كجا كه خيالم ميرفت. ما اين روزگار را گذراندهايم. بيام دبليو Z4 زير پارچهاي انتظار ميكشد. پنجشنبه، اولين پلاك شدهي اين مدل را ميفروشند. ميداني، روزگاري بود كه «ماشينات چيه؟» هنوز وارد گفتار ِ اين مردم نشده بود.
Labels:
society,
your possible pasts
2009/07/29
2009/07/13
vagary
حجاب در اسلام براي حفظ نشاط جنسي است، چون حجاب تخيل جنسي را تحريك ميكند و سبب ميشود كه مسئله جنسي معنادار شود و دچار بيمعنايي نگردد.
ابراهيم فياض، رجانيوز
+
انصافن مقاله جالبي است. با اين اينتروي تپلاش كه حسابي به خواندن تشويق ميكند. همين چند وقت پيش يكي از دوستان از تخيلات هيجانياش دربارهي يكي از مجريان ِ محترم (مجرد) سيما ميگفت. يك روز حتي سر ساعت به ما تلفن زد كه فلاني برو ببين طرف رو. استغفرالله.
Labels:
society,
your possible pasts
2009/06/24
Mr. Hekayati
ياد روزهايي كه آقاي حكايتي، مرد قصهگوي ما، با قصههايي آشنا، در همين تلوزيون از صداقت و راستي ميگفت.
Labels:
society,
your possible pasts
2009/06/14
celebration


زياد نميگذرد. نه از پيروزي فوتبال ايران بر بحرين و رفتن به آلمان و نه از آن 8 آذر دوستداشتني. خوشحالي و اميد و فرياد شادي از اعماق دلهاي ايراني. نه صدا و سيما ازشان خواست براي خوشحالي به خيابان بيايند و نه قراري از قبل براي جشن گذاشته شد. امروز تصاوير آن شبها را مرور كردم. مجلهي عكس آذر 76 را ورق زدم. اما راستاش را بخواهيد، اينبار در بازي با كره آرامتر از هميشه خواهم بود.
2009/06/04
2009/05/26
جو
چيزي كه مرا ميترساند تصويري است كه از دورهي قبل دارم: دختري كه نواري از تبليغات هاشمي را، روي كمرش، يا، جايي بين كمر و باسناش، چسبانده بود.
2009/04/13
الكي
صداي ظريف زنانهاش، سكوت را شكافت:
"مرد و مردونه، بايد از حقم دفاع كنم"
اين را در جمع دوستان فمينيستاش گفت.
"مرد و مردونه، بايد از حقم دفاع كنم"
اين را در جمع دوستان فمينيستاش گفت.
Labels:
society
2009/02/17
غرولند
چيزي است كه هر كسي بايد خودش به آن برسد. اين دوران بيشتر در خانمها ميبينم. بهتر است از نظر ذهني با خودشان كنار بيايند. موضوع اين است كه فرياد زدن ِ "من سيگار ميكشم" حس خاصي را منتقل نميكند. شايد زماني به تابوشكني نسبتاش ميدادند و بعدها جزيي از ژستهاي روشنفكري هم محسوب شد و البته تمركز زيادي بر شيوههاي كشيدن و بيرون دادن ِ دودي كه خاص بودن را القا كند، انجام شد اما انصافا ديگر لوس شده است. هر وقت حال كردي بكش، يكي هم براي ما روشن كن. اما عزيز دلم انقدر داد نزن كه سيگار هم ميكشي. لابد قبل و بعد قهوه در متفاوتترين كافهي شهر.
Labels:
society
2009/01/20
2008/12/13
2008/09/11
2008/09/05
Subscribe to:
Posts (Atom)

