Showing posts with label looking outside inside. Show all posts
Showing posts with label looking outside inside. Show all posts

2009/10/25

Imitation

- ما زمانی یک ‌دفعه با موج ترجمه روبرو شدیم. مثلا کارور را با چند ترجمه شناختیم. بعد یک‌ دفعه نثر کاروری مد شد. داستان کاروری نوشتن، همینگوی‌ای نوشتن‌ها مد بود. بچه‌های کارگاه‌نویس یا داستان‌نویس عین آن چیزی که بود را می‌نوشتند و شاید بومی هم نمی‌کردند، شاید ایرانیزه هم نمی‌کردند. ذهنیات خودشان را در یک قالب کاروری فکر می‌کردند بیان می‌کنند. ترجمه در ادبیات داستانی ما چه تاثیری داشته است؟
- من با یادگیری تا بی‌نهایت موافقم. من هم کارور را خوانده‌ام. یادگیری آدمی پایان ناپذیر است. اگر چه در این جهانی که دریاهاست ما ممکن است به قطره‌ای از آن در یادگیری برسیم یا نرسیم. ولی تمام کسانی که به این ترتیب به دیگران آموزش می‌دهند، یعنی تاکید روی تاثیر از یک نویسنده، خودشان شیوه یادگیری را نیاموخته‌اند. شیوه یادگیری یک امر خلاق برای نویسنده است. به چه دلیلی می‌بایستی شما یک نویسنده را به آن ترتیب به دیگران منتقل کنید که آن‌ها فکر می‌کنند مثل او نوشتن هنر است. در حالی که مثل او نوشتن تقلید است و من در جوانی نوشتم که تقلید سم هنر است اما یادگیری بی‌وقفه، مداوم و بدون درنگ و با تامل کار عمده نویسنده و هنرمند است. واقعا میاسا یک دم ز آموختن. این را حکیم ابوالقاسم برای همه گفته است. من اگر یک روز چیزی را یاد نگیرم فکر می‌کنم دیگر آن روزم تباه مضاعف شده. خب من به ادبیات کلاسیک هم عاشقانه علاقه داشتم، اما شرط اینکه اگر می‌خواهید نویسنده شوید بایستی حتما این کتاب‌ها را بخوانید، غلط است. خب بله، چهارتا جوان هستند، تاثیر می‌پذیرند. منتها افرادی که این توصیه‌ها را موکد می‌کنند خودشان شیوه یادگیری را نمی‌شناخته‌اند به گمانم. من نمی‌دانم چه کسانی هستند. بنابراین اگر چند جوان پیش من آمده‌اند، کوشش من بر این بوده که به آن‌ها بگویم به شیوه خودتان یاد بگیرید. من به کلاس اعتقادی ندارم. مگر کوشش برای فهم ادبیات و نه تلقین به سبک یا روشی خاص. در جهان پیل مست بسیار است. هزاران کارور در این عالم وجود دارد. خب ما باید از هزاران کارور یاد بگیریم یا از یکی‌شان؟ خب بهتر است که از هزاران یاد بگیریم. تازه با علم به اینکه از هیچ‌کدام تقلید نمی‌کنیم. چه چیزی را باید از این نویسنده یاد بگیریم؟ این که ما بفهمیم که چه چیز را از چه کسی یاد بگیریم خیلی مهم است. این اسمش تقلید نیست. این یعنی از طریق اثر رسیدن به شخصیت خالق اثر است و این می‌شود یادگیری. وگرنه کاری ندارد که شما سه هفته پیش من یا کسان دیگری بروید تا سبک نوشتن یک یا چند نویسنده را به شما توضیح بدهند! نویسنده آلمانی مثال نمی‌زنم چون آن‌ها سخت می‌نویسند، فیلسوف هستند و نمی‌شود از آن‌ها تقلید کرد ولی مدتی بود که همه مثل همینگوی می‌نوشتند. من هم آن زمان بودم. و جوان بودم. می‌گفتم خب همینگوی به سبکی نوشته است. ایجاب‌های خودش را دارد. بعد مدتی باب شد همه می‌خواستند مثل مارکز بنویسند. گفتم بی‌مورد است. برای اینکه اولا مارکز آن‌قدر متنوع است که شما از کدام وجه‌اش می‌خواهید تاثیر بگیرید. بنابراین از همه یادبگیرید و از هیچ‌کس تقلید نکنید. از قول من هم بگویید.

گفت‌و گو با محمود دولت آبادی درباره نقش زبان در ادبیات | نیلوفر نیاورانی – لادن نیکنام
فصلنامه سینما و ادبیات، شماره هفدهم، تابستان 1387

2009/10/03

syndrome +B

شلوارش را کشید پایین و نشست. با آرامش خاصی مشغول شاشیدن بود. می‌توانست راحت فکر کند. دقایقی بعد وقتی در وبلاگش واژه‌ی گودر را به کار برد، فکرش را هم نمی‌کرد این واژه تا چقدر می‌تواند عمومی شود. دختری برای اولین بار گفت "چه اسم باحالی" و او لبخندی از رضایت زد.
(این گودر را اشتباهی نگیرید. منظور Goo There است که چند سال قبل عنوان کنسرتی از Goo Goo Dolls شد.)

+ کارمندان شرکتی در یکی از نقاط کوهپایه‌ای، آن‌جا که ویلاهای قشنگی هم یافت می‌شود، ساعات «نهار و نماز» را غنیمت می‌شمرند تا وبلاگ‌شان را به روز کنند. یکی‌شان کلیپ «داغی» از ملاقات دیروزش را نشان بقیه می‌دهد. ویدیویی که با زیرکی در داغ‌ترین لحظات گرفته شده و سال‌ها باعث مباهات او خواهد بود. گفتگوی آن‌ها به «بررسی فروید از منظر 3 جی پی» می‌انجامد. دقایقی بعد فرازهایی از این گفتگو را در وبلاگشان منتشر کرده و یکدیگر را لایک می‌کنند. بحث با دوستان مجازی ادامه می‌یابد.

+ دختری در یکی از مناطق غیر محروم و خالی از مردم دردکشیده، هدایای تبلیغاتی سفارش می‌دهد که حاوی نام وبلاگش باشند. دو ساعت بعد در کافی‌شاپی قرار یک مهمانی را با دوستان خود می‌گذارد و دو روز بعد در مهمانی لباسی منقوش به بنر وبلاگش را به تن می‌کند. هدایای تبلیغاتی را بین مهمان‌ها تقسیم می‌کند.

+ در گوشه‌ای از شهر، عده‌ای این مسایل را پیش پا افتاده یا بی‌اهمیت می‌دانند. اما در موردش می‌نویسند. از سر سرگرمی یا لذتی که در کرم ریختن هست.

2009/09/25

That Moment

گاهی وقت‌ها لحظاتی خودشان را به آدم می‌رسانند یا از لایه‌هایشان بیرون می‌آیند و می‌ایستند مقابل‌ات و در اوج لذتی که هدیه‌ات می‌کنند غم نهفته‌ای دارند که روح را می‌فشرند. این‌جور وقت‌ها می‌گویم که حتما مربوط به آن لحظه نیست. نگرانی از بعد، ترس یا تصویری در ذهن که اذیت می‌کند. آن لحظه اما ترکیبی عجیب از لذت و غم را می‌‌یابم. برهنه نیست اما از پشت تمام پوشش‌هایش به روشنی نمایان است.

2009/09/16

Choice

در این دنیا همه چیز رو به خیر پیش می‌رود. هر چند در تمام زمان محدود و کوتاه‌اش شر قدرت گیرد و حتی در ماهیت‌اش تردید به وجود آید.
به این‌ها اعتقاد داشت. نه فقط از آنجا که ماورا همیشه جذاب بوده هر چند علم هنوز خیلی ناتوان باشد در کشف‌ گوشه‌ای از آن‌چه حقیقت یکتاست.
قرقیسیا یا آرماگدون. هر چقدر از تخیل بدانیدش در اعماق وجودتان، از همان وقت جنینی در شکم مادر، به آن اعتقاد دارید. دور یا نزدیک از معیارهای قراردادی زمان‌تان، رخ می‌دهد.
او منتظر هفت گنبد نورانی است. جایی اگر فرود آید به سمت‌اش خواهد رفت. هر چند خود را در لباس جنگ ندیده اما خواهد رفت. این‌ها را برایم گفت. که سعی خواهد کرد سمت خیر را بشناسد. سرنوشت هر چه که هست او انتخاب می‌کند. خیر یا شر. وقایع هرچند پوچ به نظر آیند اما تجربه‌هایی ناب دارند.

2009/09/10

Us & them

تشكل ضد خدا و ضد اسلام، آن تشكلي است كه با دو نفر يا سه نفر يا هزاران نفر يا پانصدهزار نفر يا دوميليون نفر يا پنج ميليون نفر دور هم جمع بشوند بگويند: فقط «ما» آدم خوب كجا پيدا مي‌شود؟ البته در داخل ما! بيرون چطور؟ خبري نيست! آقا انديشه خوب كجا پيدا مي‌شود؟ اگر مي‌خواهي سراغ آن را بگيري بيا هم‌چنان دوروبر ما! آن‌طرف‌تر چطور؟ نه ديگه بيرون ما خبري نيست! برنامه‌ريزي خوب كجا پيدا مي‌شود؟ فقط «ما»! اخلاص در نيت كجا پيدا مي‌شود؟ البته در جمع ما! بيرون جمع شما چطور؟ آن‌ها همه شيطاني و اهريمني فكر مي‌كنند!
اين طرز فكر يك طرز فكر شيطاني و اهريمني است. حال مي‌خواهد مال يك فرد باشد يا مال يك تشكيلات. تشكل انحصارطلب و انحصارانديش از جانب هر فرد و هر گروه و هر جمع باشد، شيطاني از آب در مي‌آيد. معناي طاغوت همين است كه طاغوت مي‌گويد «من»! غير از من هيچ چيز! آن وقت در برابر حق و در برابر خلق كارش به طغيان كشيده مي‌شود. سركش مي‌شود. ابليس هم همين را مي‌گفت. خدا به ابليس گفت به آدم سجده كن، گفت نفهميدم خدايا اگر قرار است اصل و نسب هم باشد، من از آتشم، او از خاك است. آتش كه برتر از خاك است.


بخشي از سخنراني شهيد بهشتي در تاريخ دهم اسفند 1359، مسجد جامع نارمك
منبع: روزنامه جمهوري اسلامي، سه‌شنبه 1360/04/16 صفحه 4، شماره 604

2009/08/15

آورده‌اند كه...

مجنون از بس گريه مي‌كند در دوري ليلي كه باباش شاكي مي‌شود. مي‌گويد پسر چه كاري است كه با خودت مي‌كني و فلان. مجنون مي‌گويد اين همه رنج و غم و خطر كه مي‌كشم، دوست مي‌داند كه همه‌ي اين‌ها براي اوست. بابا مي‌گويد خُب بداند! مجنون هم جواب مي‌دهد پس تا قيامت همين براي من بس است.
(مصيبت‌نامه، عطار)

2009/08/12

get away, get back

جهان، جهان ِ حراج وجدان‌هاست
حق بنده‌ي زور است و زور بنده‌ي حق
هردو
بنده‌ي زر


پدر ِ پ اين را مي‌گفت.

2009/07/10

blindness

" از بخت بدم شدم آينه فروش ِ شهر ِ كوران."

2009/06/19

reload

بسم‌ الله الرحمن الرحيم (به نام خداوند بخشايشگر مهربان) شروع قرآن است و الناس (مردم)، پايان‌اش. تمام لغاتي كه بين اين دو نوشته شده، مسيري به سوي حقيقت است.

2009/06/07

يادآور

سفسطه :
مغالطه كردن براي وارونه نشان دادن حقيقت
لغت‌نامه معين

مغالطه:
قياسي است كه مقدمات آن مركب از وهميات و مشبهات باشد. وهميات قضايايي هستند كه به واسطه قياس با امور محسوس و يقيني مسلم پنداشته مي‌شوند و حال آن‌كه صحت آن‌ها مورد تصديق عقل نيست. مشبهات نيز به واسطه مشابهت با قضاياي صادقه، خود صادق انگاشته مي‌شوند در صورتي كه كاذب‌اند. خطاها يعني افكاري كه با واقع مطابقت ندارند و باعث مغالطه مي‌شوند يا از روي قصد و اختيار سر مي‌زنند يا از روي قصد و اختيار نيستند. حكما و علماي منطق اين خطاها را به اعتبارهاي مختلف دسته‌بندي كرده‌اند. بيكن آن‌ها را بت مي‌خواند و چهارگونه مي‌داند از اين قرار:
1- بت‌هاي طايفه‌اي، يعني خطاهايي كه ناشي از طبيعت نوع بشر هستند.
2- بت‌هاي شخصي، يعني خطاهايي كه ناشي از شخصيت اختصاصي افراد انساني هستند. چنانكه از افراد مردم يكي حساس و زودرنج است، ديگري شهوت مال دارد، ديگري پاي‌بند فكر و عقيده‌ي خاصي است، ديگري جاه‌طلب و شهرت‌دوست است و بر همين قياس... اين خصوصيت‌ها و نظاير آن‌ها ممكن است منشا اشتباهات و خطاهاي بسيار واقع شوند.
3- بت‌هاي ميداني يا بازاري، يعني خطاهايي كه در نتيجه اجتماع مردمان و معاشرت با يكديگر پيدا شده است.
4- بت‌هاي نمايشي، يعني خطاهايي كه از تعاليم حكما و مشاهير علم ناشي هستند مانند بسياري از دستگاه‌هاي فلسفي و پاره‌اي معتقدات كه موجب گمراهي آدميان مي‌شوند.
لغت‌نامه دهخدا

2009/05/18

infirmity

موقعيت‌هاي مشابهي را ديده بود. حتي در رابطه‌هاي طولاني. در آن‌ها كه از نگاه‌اش منطقي‌تر بودند. در آن‌ها كه از گشادي ِ ذهن هم عبور كردند. از قضاوت مي‌ترسيد. جرعه‌اي ديگر نوشيد و رو به پيمان كه حالا ديگر حسابي لم داده بود و در موسيقي روياهايش غرق بود گفت «خيلي وقت‌ها مي‌شود كه زنان، درست آن موقع كه از نظر خودت احساسي پاك و صادقانه داري و مي‌خواهي نثارشان كني جوري كه محكم‌ترين باور قلبت را انگار فرياد مي‌زني، آن را به ضعف‌ات نسبت مي‌دهند.» حوادثي از اين دست، در زندگي ِ هر مردي ديده مي‌شود. هر چند زخم‌هايي مي‌زند اما بيشتر قلاويزي براي روح‌اش مي‌شوند كه راحت‌تر سوراخ‌ها را دريابد.

2009/04/23

آورده‌اند كه...

يك روز مجنون فرصت و اجازه پيدا مي‌كند كه پيش ليلي بنشيند. ليلي به‌اش مي‌گويد، عاشق! رو كن ببينم، چه داري؟ مجنون هم كه احتمالا قفل كرده، سعي مي‌كند حرف بزند كه اي ماه! در عشق ِ تو آب و چاه براي من نمانده، نه در جگرم آبي است و نه شب‌ها در چشم‌هايم خوابي مي‌آيد. عشق‌ات كه عقل را از سرم برده، اكنون جان دارم و منتظر اشاره‌ي تو كه اگر بخواهي، همين الان شك نكن كه نثارت مي‌كنم. ليلي پاسخ مي‌دهد كه اين خشنودم نمي‌كند، يك چيزي رو كن برايم. مجنون دست مي‌كند در جيب و سوزني درمي‌آورد. به ليلي مي‌دهد و مي‌گويد كه در حال حاضر فقط همين را نقد دارد و از كل هستي به جز اين سوزن و تنگدستي چيزي برايش نمانده.
"اين را هم براي اين برمي‌دارم كه در صحرا زياد زمين مي‌خورم. از بس كه در جستجوي توام. زمين مي‌خورم و خار به پايم مي‌رود. مي‌نشينم و با اين سوزن خار را از پايم در مي‌آورم."
ليلي، نگاهي به مجنون مي‌كند و مي‌گويد:
اگر در عشق‌ات صادق بودي چه احتياجي به اين سوزن بود. اگر به دنبال نگاري مثل ِ من خار هم در پايت برود، درست نيست كه با اين سوزن درش بياوري و درآوردن‌اش رسم وفا نيست. اگر به خاطر من خاري به پايت رفت، گُلي بدان‌اش كه همراهت شده. مگر تو از درختي كمتري كه يك سال به اميد گُل، خار را تحمل مي‌كند؟
ز ليلي خار در پايت شكسته
به از صد گل زغيري دسته بسته

* ارادت به آقاي عطار و الهي ‌نامه‌اش

2009/04/17

Water Tank



To understand water is to understand the cosmos, the marvels of nature, and life itself.
- Masaru Emoto

2009/01/30

Jonathan

هنگامي كه جوناتان مرغ دريايي به ميان گله در ساحل آمد، شب تمام بود. بسيار خسته و منگ بود. با اين حال براي نشستن با سرخوشي چرخي زد، چرخي ناگهاني، درست پيش از اين‌كه زمين را لمس كند. انديشيد، اگر آن‌ها بشنوند كه سد را شكسته‌ام، شادي پرشوري درمي‌گيرد. اكنون زندگي چه پرمعناتر شده است! اينك به جاي ضربه‌هاي سخت و پس و پيش و يكنواخت به قايق‌هاي ماهيگيري، دليلي براي زندگي داريم! مي‌توانيم خود را از بند ناداني برهانيم، مي‌توانيم از خود جانداراني سرفراز و هوشمند و ماهر بسازيم. مي‌توانيم آزاد باشيم. مي‌توانيم به پرواز درآمدن را بياموزيم!

+ جوناتان، مرغ دريايي – ريچارد باخ
ترجمه‌ي هرمز رياحي، فرشته مولوي
چاپ اول 1355

2008/09/21

Leviathan

گزارش رويدادها به اين خاطر هم‌چنان برايم مشكل است كه واقعيت هميشه از خيال فراتر مي‌رود. هر قدر هم كه نوآوري‌هاي خود را عجيب بپنداريم، هرگز نمي‌توانند به اندازه‌ي آن‌چه جهان واقعي پيش روي‌مان مي‌گذارد، غيرمنتظره باشند.

هيولا- پل استر- ترجمه‌ي خجسته كيهان | نشر افق

2008/07/25

ديالوگ

... يك مكالمه خوب مثل بازي خوب است. همبازي خوب توپ را مستقيما توي دستكش تو جاي مي‌دهد، كاري مي‌كند كه به هيچ‌وجه توپ را از دست ندهي. وقتي موقع‌اش مي‌رسد كه توپ را بگيرد، هر چيزي را كه براش مي‌فرستند مي‌گيرد، حتي پرتاب‌هاي كج‌وكوله را؛ آن‌هايي را كه از مسير منحرف شده‌اند.
(اشاره به بيس‌بال)

+ مون ‌پالاس، پل استر، ترجمه‌ي ليلا نصيري‌ها، نشر افق

2008/06/21

Мои университеты

او به من تعليم مي‌داد و با شگفتي مهرآميزي مي گفت: «تو استعداد داري، يكي دو سال ديگر شاطر خوبي خواهي شد. اما مضحك است، تو جواني و از تو اطاعت نخواهند كرد و به تو احترام نخواهند گذاشت...»
با عشق و علاقه‌ي من به كتاب موافق نبود. با نگراني اندرزم مي‌داد: «بهتر است به جاي كتاب خواندن بخوابي!»
اما هرگز نمي‌پرسيد كه چه كتابي را مطالعه مي‌كنم. روياها و خيالبافي‌هايش راجع به گنجينه‌هاي مدفون در دل خاك و دختر گرد و خپل كاملا وي را به خود مشغول مي‌ساخت. دخترك غالباً شب‌ها مي‌آمد، آن‌وقت شاطر او را يا در دهليز روي كيسه‌هاي آرد مي‌برد و يا اگر هوا سرد بود، پيشانيش را در هم كشيده به من مي‌گفت: «نيم ساعت برو بيرون!»
من از دكان نانوايي خارج مي‌شدم و با خود فكر مي‌كردم كه راستي اين عشق با آن عشقي كه در كتاب‌ها توصيف مي‌شود، چقدر تفاوت دارد...
در اتاق كوچك پشت دكان خواهر ارباب زندگي مي‌كرد. من برايش سماور اتش مي‌كردم اما مي‌كوشيدم هرچه ممكن است او را كمتر ببينم. در حضورش احساس ناراحتي مي‌كردم. چشم‌هاي كودكانه او هنوز با همان نگاه تحمل‌ناپذير نخستين ملاقات به من مي‌نگريست.گمان مي‌كردم كه در ژرفاي اين چشم‌ها خنده‌اي پنهان است و به نظرم مي‌رسيد كه اين خنده، خنده‌ي تمسخر است.
ماكسيم گوركي-دانشكده‌هاي من-برگردان كاظم انصاري- چاپ اول 1357

2008/06/05

شكاف

امروز كه بيدار شدم از افكار ارمانگرايانه‌ي ديروز خبري نبود. اين اتفاق بارها مي‌افتد. روزي كه ذهن مشغول مي‌شود انگار افكار بي‌نظم‌اش حاصل اراده‌اي غريب است كه از من نيست و روزي ديگر كه خالي مي‌شوم يا فكر مي‌كنم كه خالي شده‌ام انگار در خواب باز هم اراده‌اي خارج از وجودم ذهنم را به تنظيمات كارخانه برگردانده باشد. اين موضوعي است كه گاهي ازارم مي‌دهد. هيچ سير قابل پيش‌بيني در افكار و در واكنش‌هاي اجتماعي و رفتارهايم نمي‌بينم و روابطي كه با دنياي بيرون دارم، آنچه خارج از اين دايره‌ي محدودي است كه دورم كشيده‌ام، شاهد اين موضوع است. متاسفانه گذشته‌ي هر كس يا آينده‌اي كه از نظر ديگران بايد داشته باشد معيار قضاوت‌شان مي‌شود. اين است كه تنها به خاطر انچه دوست دارند باشيد تحمل‌تان مي‌كنند و تصويري غير از آن از شما نمي‌توانند داشته باشند. غم‌انگيز است زماني كه خودتان را به بهاي آزادي‌تان قرباني كنيد. هر چه كه مي‌گذرد تنهاتر مي‌شويم. اين تنهايي ربطي به تعدد ادم‌هاي اطراف‌مان يا ميزان توجه ديگران ندارد. آن‌ها از شما نقشي مي‌خواهند كه به آن عادت كرده‌اند. تحمل خيلي چيزها برايم سخت شده است.

2008/05/31

زبان ازاد

انقدر نبايد به زبان باليد. به نگارش. به نوع بيان. اهميت‌شان توهم است. و اتفاقن احساسات ناب، هر انچه كه مرزي ندارد و نمي‌شناسد از بندهاي زباني آزاد است.

2008/05/25

deliriums - 0.9333333

رشته رشته‌ي اين كلاف با هم در ارتباطي نزديك‌اند. گاهي يافتن ارتباط بين اجزاي اين كلاف دير حاصل مي‌شود. گاهي سرنخ‌ها زماني چشمك مي‌زنند كه اصلا در باغ نيستيم. و چه تلخ است آن وقت كه حتي كوچك‌ترين كشف به ويراني ِ عظيم بيانجامد.