Showing posts with label delirium. Show all posts
Showing posts with label delirium. Show all posts

2009/10/21

Walkman: Archive - Come on get high

با مجموعه‌ی جدید ارکایو نشئه شده‌ام. مهم نیست کجای این آسمان ایستاده‌ام. خورشید را می‌بینم که می‌تابد. خودم را تنها پیدا کردم. هر چقدر هم تنهایی سخت اما خورشید لعنتی آن‌جا می‌تابد. می‌روم به طرف‌اش و لمس‌اش خواهم کرد. می‌فهمد. نقش‌هایی که بازی می‌کنیم اهمیتی ندارد. خورشید آن‌ها را می‌سوزاند. خورشید وجودت را درک خواهد کرد.
Archive: Come on get high L





2009/10/06

Deserve

نشستم کف آشپزخانه. یک سوسک پخمه دوروبرم می‌چرخد. وزوز لامپ، نعره‌های گربه‌ی بالای پنجره. چشم‌هایم را می‌بندم. صدای آب قطع نمی‌شود. سرم را می‌کنم توی ظرفشویی، زیر آب. خیس می‌شوم. سعی می‌کنم چشم‌ام را نبندم. سعی می‌کنم بفهمم تو سوراخ‌های ظرفشویی چی می‌گذرد. سعی می‌کنم تاریکی را ببینم. گربه خفه شد انگار. نگاه می‌اندازم به تار عنکبوت‌ها، لعنتی وزوز لامپ مخ‌ام را می‌خورد. صدای جیرجیر صندلی خالی نزدیک دیوار. قاب عکس‌های پیر. دفترهای سیاه شده‌ی روی زمین، متلاشی. تو از چه می‌خوانی؟ پسره مشتاق بود روی بند راه بره. شب‌ها خوابش نمی‌بُرد. می‌گفت هر چقدر لذت گُنده‌تر باشد وزن‌ات هم بیشتر می‌شود. چه جوری این همه زیبایی را هضم می‌کنی؟ نه مرد، باید بگردانی. روی چند سانت. چهارلیتری بنزین. گوشه‌ی اتاق.

2009/09/28

sundown

تلفنی که بیست‌بار می‌زند.دستانی سست و کرخت. پنجره‌ها تیره شده‌اند. صدای کودکان بیرون، جیغ‌های ممتد توپ پلاستیکی‌شان زندگی را صدا می‌زند به سبک خود. زندگی را صدا زدم به سبک خود. زمان سریعتر از آن است که با دستانم بگیرم‌اش. نگه‌اش دارم آن قسمت را که می‌خواهم. می‌دانی سودی ندارد. لحظه‌ای اگر به خودی ِ خود معنی داشته باشد، خبر از مردم نیست. خبر از دوستی نیست. خبر از عشقی نیست. خبر از هیچی نیست. در همان لحظه‌ی متوقف هم خودت را می‌بینی. در همان لحظه‌ی ایستاده، حسرت زمانی را می‌خوری که در رویای ایستایی زمان گذراندی. دلم نمی‌خواهد بفهمی. دلم نمی‌خواهد در میان واژگان بیهوده‌ی گودال‌های عمیقم، تاریکی را ببینی. در این‌جا نور هم هست. خورشید هست. آفتاب می‌تابد.
این‌ها را روی کاستی ضبط کرده بود. طناب را از گردن‌اش باز کردم. زنجره‌های زنان آن بیرون. صدای پنکه‌ی سقفی و تلفنی که بیست‌بار زد. خورشید غروب می‌کرد. هوا سردتر شد.

2009/09/16

Choice

در این دنیا همه چیز رو به خیر پیش می‌رود. هر چند در تمام زمان محدود و کوتاه‌اش شر قدرت گیرد و حتی در ماهیت‌اش تردید به وجود آید.
به این‌ها اعتقاد داشت. نه فقط از آنجا که ماورا همیشه جذاب بوده هر چند علم هنوز خیلی ناتوان باشد در کشف‌ گوشه‌ای از آن‌چه حقیقت یکتاست.
قرقیسیا یا آرماگدون. هر چقدر از تخیل بدانیدش در اعماق وجودتان، از همان وقت جنینی در شکم مادر، به آن اعتقاد دارید. دور یا نزدیک از معیارهای قراردادی زمان‌تان، رخ می‌دهد.
او منتظر هفت گنبد نورانی است. جایی اگر فرود آید به سمت‌اش خواهد رفت. هر چند خود را در لباس جنگ ندیده اما خواهد رفت. این‌ها را برایم گفت. که سعی خواهد کرد سمت خیر را بشناسد. سرنوشت هر چه که هست او انتخاب می‌کند. خیر یا شر. وقایع هرچند پوچ به نظر آیند اما تجربه‌هایی ناب دارند.

2009/09/04

Smile - Phase two

عطش باغچه خوابيد. نيمه‌ي شب، همان آدم هميشگي، روبروي تصويري نشست. به تبسم معماگونه‌ي دختري خيره شد. لبخند رويايي‌اش را برداشت. سپردش به ياد. استيو از مردن ستاره‌ها خواند.

Smile - Phase one

تبسمي كُشنده، چشماني ويرانگر. لذتي فروخفته در اندوه روياي فراموش شده‌ي قلبي خاموش. سوختن برگ‌هاي پاييز بويي جنون‌آميز داشت. باران در روزي آفتابي ميان تَرَك‌هاي انديشه‌ات. صدايت نمي‌كند. فرياد نمي‌زند. به رويا نمي‌رود. افسانه نمي‌گويد. شكاف‌هاي منطق را ببند. آزاري لذيذ. هويتي ويران.

2009/08/31

Extreme

زماني هست، هرچند تعريف نشده كه سقوط، مرز جدايي است. بلند‌تر خواهي پريد وقتي تكه‌اي از زندگي‌ات، همان را كه روي‌اش متمركزي، خالي مي‌شود از تو و تو خالي از زماني كه گذراندي. نبوده يا قرار است باشد، گوشه‌اي ديگر از دنيايت، زماني ديگر. اوج تا بي‌نهايت، مفهوم‌اش گنگ مي‌شود اگر سقوطي را نبيني و بي‌نهايت، كمتر از كوچكترين زمان ِ تعريف شده، كوچكتر از پالسي در مغز، قبل از سقوط است.

2009/08/09

she

به خورشيد خواهم گفت داستان او را كه احساسم برايش آنقدر پيچيده بود تا آنرا ساده بخواهد. كه انقدر برايم اهميت داشت تا مرا بي‌اهميت بداند. كه دور شد. در آغوش مردي ديگر خواهد خوابيد، بدون تصوري از آغوش من. او پلسيبو را دوست داشت.

2009/08/01

MiKi

شادي‌اي به اندازه‌ي مطلقه بودن يك زن
نسلي بعد ِ نسل جنگ
نسل جلق نام گرفت
جِنا هِيز به روياها آمد
شب‌هاي لس‌انجلس نوستال شد

2009/07/19

B-E-A..

روياها شايد حقايقي باشند كه در زمان گم شده‌اند. اندوه طعم تلخ يك فراموشي است از شادي يك روز كه نصيبت شد. آن سوي پرده، معلق در زمين و آسمان، تكيه كن به زيبايي ِ مطلق. زندگي را شايد نشاندي ميان دو هجاي هستي، اگر نشكند از حجم بزرگ‌اش، دوام خواهي آورد.

2009/06/28

دو-

حدس مي‌زنم همه‌ي آدم‌ها در طول عمرشان، حداقل يكبار خواب افتادن از بلندي را مي‌بينند و بعد پايشان مي‌پرد. خواب را دوست دارم. عقل آدم به چگونگي‌اش قد نمي‌دهد و به همان اندازه بشر از داشتن مدعيان متعصب خواب‌شناس پاك است. زن‌دايي ِ امين در فاميل معروف است كه كتاب‌هاي تعبير خواب را تمام و كمال در حافظه دارد. شوهرش عاشق سريال‌هاي تلوزيون است اما هر هفته بايد يكي برايش آنچه گذشت را تعريف كند. پسرشان در سن چهارده سالگي مقامي شايسته در مسابقات حفظ قران استاني كسب كرد و چهارده‌سال است كه در هر مجلسي خاطرات آن روزها را تعريف مي‌كند.
آفتاب برآمده و پرتوهاي نور راهشان را به اتاق مي‌يابند. دلم مي‌خواهد گره‌شان بزنم. عنكبوتي غريبه مي‌بينم و تاري كه تازه به وجودش پي مي‌برم. پك اول سيگار صبح را تلخ مي‌كند. سروته روشن‌اش كرده‌ام. ايميل‌ها را چك مي‌كنم. عنايت از آن سر دنيا پيغام فرستاده كه ازدواج‌اش را عقب انداخته است. كرختي انگشتانم جواب ايميل را به بعد موكول مي‌كند. يك ساعت بعد شايد صداي قدم‌هايم را در خيابان بشنوم، در شهري كه آرام است.

2009/06/24

يك –

در دهات ما خانه‌اي است كه پاسبان‌ها شب و روز را كشيك مي‌دهند نكند كسي راه به آن خانه برد. از جلويش رد مي‌شوم. صداي كدخدا مي‌آيد، انقدر نزديك كه ناخواسته ملتهب مي‌شوم. نه اينكه كدخدا اصولا ترسناك باشد. مشدي حسن كه بزرگ دهات ماست سال‌هاست كه با كدخدا دشمني دارد. بارها پسران‌اش را گرفتند و به زمين‌هاي سياه بردند. زمين‌هاي سياه بيرون ده است، جايي كه ننه هميشه مي‌گفت زمين اجنه‌هاست و هميشه جمعه‌ها آسمان درست بالاي آن اراضي سياه مي‌شود. مشدي حسن با من خوب است. بچه‌تر كه بودم براي من و عنايت قصه مي‌گفت. از بين همه‌ي آن قصه‌ها، يكي را بارها تكرار كرد. داستان ولايتي كه اهالي‌اش شب كه مي‌خوابند گوسفند مي‌شوند. من وعنايت چشم‌هامان گرد مي‌شد كه چطور ممكن است آدم، گوسفند شود. مشدي حسن مي‌گفت همه چيز در قصه‌ها ممكن مي‌شود. صداي كدخدا نزديك‌تر شده. پاسبان‌ها چپ چپ نگاهم مي‌كنند. يكي‌شان گفت «پسر زودتر برو اينجا خطر داره» صدايش را انگار مي‌شناسم. در سايه ايستاده، تكيه داده به ديوار كاهگلي خانه و اين‌پا آن‌پا مي‌كند. ياد روزي افتادم كه در توالت گير كرده بود و نمي‌توانستم بازش كنم. عنايت آن پشت هم جيش داشت و هم نگران من شده بود. از يك طرف داد مي‌زد، از آن طرف مثل مرغ پركنده تقلا مي‌كرد جلوي جيش‌اش را بگيرد. صداي پاسبان در گوشم پيچيد كه گفت «مگه با تو نيستم، بجنب» جلوتر آمد و زير نور ماه صورت‌اش پيدا شد. باور چيزي كه مي‌ديدم سخت بود. خودم را جمع‌وجور كردم و گفتم «عنايت، خودتي؟»
....

2009/06/02

my lovely dark porch

وقتي نگاهت افق را شكافت. در پيچ ِ تاري معلق در هوا، آنجا كه نور روزنه‌هاي مويت را پيمود. ديوانه‌ات شدم. گيج، جاري در دايره‌اي بسته، گرفتارم. خاك بهانه‌اي است براي فرار. خاك بهانه‌اي است براي خود. خاك بهانه‌اي است براي دلواپسي‌هاي بي‌قاعده‌ي آدم. اگر آن سوي زمان، در خورشيد گُم شدم، در انزواي خود، ديوانه‌وار، تو را فرياد مي‌زنم. اي ظلم ِ پاك. اي سياهي دالان‌ ِ تنهايي.

2009/05/30

simulation

انگشت‌اش روي ماشه بود. عكس‌ها را زير پا جا گذاشت. لحظه‌هايي كه با مشهورترين آدم‌هاي دنيا ساخته بود. شبي كه با مونرو به صبح رسانده بود. خاطراتي كه از عكس‌ها برمي‌خاستند و برايش مي‌رقصيدند. روي كاناپه، مقابل پنجره، آن‌جا كه درختان قدكشيده‌اي نگاه‌اش مي‌كردند، لحظه‌اي آرام گرفت. انگشت‌اش روي ماشه بود. انگشت ِ معروف‌ترين مرد ِ دوران. حاصل ِ شبيه‌سازي ِ آدم. پديده‌اي از علم. اتفاقي ثبت شده در تاريخ. باز همان سوال لعنتي كه سال‌ها همراه‌اش بود، جان گرفت. سرنوشت روح‌اش بعد ِ مرگ.

2009/05/20

gecko

گرما تمركزشُ گرفته. پنجره‌ نيمه باز
آتيش داري؟
يه مارمولك ِ گنده ازش ترسيده. اين پاكت هم دل و روده داره، قبل و بعد. حالا نگام رو ديواره. مي‌بينم‌اش دلم مي‌سوزه. كي بود كه ‌گفت سيانور داره؟!
يه مارمولك گنده تنها رفيقمه، ولي تو فيس بوكم نيست. اوه، خداي من. جاي دنجي واسه شاشيدن نيست.
آتيش داري؟
اوستابابا كجايي؟

2009/04/30

Walkman: No-Man - Back When You Were Beautiful


نوري زرد در مه. آن دورها ديدم پسري نشسته و با سگي حرف مي‌زند. رسيدم و پرسيدم راه ِ گم‌شدن كجاست. سر بلند كرد. شبيه خودم بود در همان سن و سال. دست‌اش را بلند كرد و چپ را نشانه گرفت. اسم‌اش را پرسيدم. اسمم را گفت. ديگر نگاه‌اش نكردم و ادامه دادم.

No-Man: Back When You Were Beautiful L






singing songs
they'll never understand.
tempo drifts
in half-cut wonderlands.
back when you were beautiful,
they'd smile and shake your hand.
friendship comes,
but it mostly goes.
you mark the time
with your fading clothes.
back when you were beautiful,
you'd pass it off as pose.
you walk for hours,
your feet like lead.
you keep your secrets
locked inside your heads.
back when you were beautiful,
the needle pushed the red

2009/04/27

مرگ

روشنايي مطلق. در تمام لحظه‌هاي بي‌مانند جنيني.
پر از تصاويري تار. غباري از تنهايي‌.
تمام لحظه‌هاي بي‌مانند پيري.
در اين بين روزگاري را سپردم به ياد. خاطرت اما دور نشد.
دورتر از آن آبادي، روزها را شمردم.
تو، واقعيت ِ جاري، در آغوش مَردي. من، روياي ديرين، در آغوشت مُردم.

2009/04/14

----->

"خُل وضعي، ادامه بده به‌اش، تو زندگي هم هيچي نمي‌شي"
كمي عصباني شده، در مقابل من خونسردم و سعي مي‌كنم طرز فكرم را برايش توضيح دهم. مثل هميشه شعارگونه مي‌شود. عصابي‌تر مي‌شود.
"دلت مي‌خواد زجر بكشي. نمي‌رسي به‌اش و مي‌خواي زجر بكشي. پس بكش."
در پاسخ مي‌گويم كه زجري نمي‌كشم. فكر مي‌كنم كه اين جمله‌ام را صادقانه گفتم يا نه. به حرف‌هايش گوش نمي‌دهم ديگر. بي‌وقفه تنفرش را ابراز مي‌كند و تعجب مي‌كنم كه تا چه‌قدر توانسته‌ام تنفرانگيز باشم. تنهايي‌ام را به سرم مي‌كوبد هم‌چنان. من اما، مي‌روم جاي ديگري. آن‌جا كه همه‌ي راه‌هاي يك‌طرفه را نشانم مي‌دهد. آن‌جا كه منع شدم. توهم و خيال اسمي بود كه به گناهم دادند.

2009/04/08

are u there

بگذار بار ديگر گويم. مَست‌. دردي رخنه كرده در اين وجود. تن را جدا كنيم كه در روحم حل شده‌اي. در هياهوي اين روزمرگي. در شلوغي رخوت‌بار زندگي. چشمان تو، خيال ِ بهشت. گم شدن در رويا. جاري در زمان. چون ترانه‌ي اكنون. چون چشمك ستاره.

2009/03/29

نيمه شب

- روي بندي، روي نخ، ريسماني كه نمي‌بيني. نمي‌فهمي چقدر نازك و سست است.
مي‌گويد "سقوط؟ خطرش را به جان مي‌خرم"
- به چه قيمت؟ عذاب، خشم يا كارما
ناخن‌ها دروازه‌ي هوس،
چشمان
نياز ديرين و زبان
مويرگ‌هاي شهوت او
من، كِرخت
خمار از دوري‌ات
نگاهت را در حافظه سرودم
و آرام،
آنجا كه نبض داغي تنم زن ِ مقابلم را جست
سرش را گرفتم در دست
متلاشي‌اش كردم.
خون‌ را چكاندم روي نامه‌اي
تا پستچي به دست‌ات برساند.